" از هم گريختيم .
وآن نازنين پياله دلخواه را ، دريغ
بر خاك ريختيم !
جان من و تو تشنه پيوند مهر بود،
دردا كه جان تشنه خود را گداختيم !
بس دردناك بود جدايي ميان ما،
از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم .
ديدار ما كه آنهمه شوق و اميد داشت ،
اينك نگاه كن كه سراسر ملال گشت.
وآن عشق نازنين كه ميان من و تو بود ،
دردا كه چون جواني ما پايمال گشت !
با آنهمه نياز كه من داشتم به تو ، پرهيز عاشقانه من ناگريز بود .
من بارها بسوي تو باز آمدم ، ولي
هر بار دير بود !
اينك من و توايم دو تنهاي بي نصيب ،
هر يك جدا گرفته ره سرنوشت خويش. " (ه.ا.سايه)
اگر فيلم "شبهاي روشن" را نديده ايد ، آن را ببينيد و دوباره اين شعر زيباي هوشنگ ابتهاج را بخوانيد .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 14:50  توسط واحه نشین
|
براي من اي مهربان ديگر چراغ نياور .چشم هايم بدتر شده ،نگاه كردن به مونيتور قدغن است.ولي ما مردم ،عادت به ناديده گرفتن توصيه داريم .شايد چند روزيكبار بتوانم مطلب بزنم .امشب مرا دعا كنيد،هنوز خيلي به چشم هايم نياز دارم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 14:49  توسط واحه نشین
|
چقدر چشمهاي ملتمس دانشجوها هر روز صبح دم درب دانشگاه كه در حال التماس به نگهبان براي ورود به محوطه اند ،مرا خشمگين مي كند. هيچ كدام تلاش نمي كنند از حق ورود و حضورشان در دانشگاه دفاع كنند .انگار همه هميشه منتظر نفر سومي هستند كه سينه سپر كند.مقصر نظام تعليم و تربيت رسمي و غير رسمي كشور است كه شهروند مسوول مطلع و پيگير تربيت نمي كند ؛اصلا نمي خواهد كه چنين شهروندي موجود باشد؛ترجيحشان يك مشت بچه مدرسه اي وحشت زده و مصرفي ست(نه اينكه دانش آموز همه اينگونه باشد) تا هر كس سر در آخور خويش روزگار طي شود .بدا بحال من و تو اگر تلاشي براي بر هم زدن اين آب راكدشده نكنيم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 14:48  توسط واحه نشین
|
"..... خطاست كه بيانديشيم عشق حاصل همراهي درازمدت و زناشويي طولاني ست.عشق فرزند قرابت روح است و اين وابستگي اگر به لحظه اي خلق نشود ،به سالها و حتي نسل ها موجود نخواهد شد ./ .... "
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 14:48  توسط واحه نشین
|
"تو مي روي و دل ز دست ميرود
مرو كه با تو هر چه هست مي رود
دلي شكستي و به هفت آسمان
هنوز بانگ اين شكست مي رود
كجا توان گريختن زين بلاي عشق
كه بر سر من از الست مي رود
نمي خورد غم خمار عاشقان
كه جام ما شكست و مست مي رود
از آن فراز و اين فرود غم مخور
زمانه بر بلند و پست مي رود
بيا كه جان سايه بي غمت مباد
وگرنه جان غم پرست مي رود
شب غم تو نيز بگذرد ولي
در اين ميان دلي ز دست مي رود."
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 14:47  توسط واحه نشین
|
امروز به مقتضاي شغلم ،صحنه توطئه چند نفر از فرهيختگان و اهل علم و فرهنگ را براي يكي از همكارانشان نظاره گر بودم. بزرگترين تاسفم به اين دليل است كه ۵ سال قبل چه تصوير زيبايي از جامعه دانشگاهي در ذهنم وجود داشت؛ و ديگر اينكه چه بيهوده براي تكميل تحصيلات در اين وادي تلاش مي كنم. غم انگيز است اما حس كردم همه با هم در حال غرق شدنيم ، آن هم نه در ميان اقيانوس ،بلكه در يك استخر متعفن فاضلاب .
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 14:47  توسط واحه نشین
|
همه فصل ها از آن تو ،سرگشتگي هايش با من.
بگذار همه چيز تفسير آن تعليق نفسگير باشد.
بگذار زمين صعوبت اين تنهايي را بدوش گيرد ، وقتي به آن خيره مي شوي.
من بي كرانگي را به لحظه هاي تعليق پيشكش كرده ام ، دلگرم صداي تپشي كه از تاريكي اعماق مرا مي خواند./
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 14:46  توسط واحه نشین
|
" ...
بي تو در مي يابم،
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را.
كاهش جان من اين شعر من است.
آرزو مي كردم ،
كه تو خواننده شعرم باشي.
-راستي شعر مرا مي خواني؟-
نه ، دريغا ، هرگز ،
باورم نيست كه خواننده شعرم باشي.
-كاشكي شعر مرا مي خواندي ! -"
(حميد مصدق)
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 14:46  توسط واحه نشین
|
پیش ترها ، عصرگاه مشغولیت برخی ،حضور در انجمن ها و پاتوقهای غیر رسمی و دوستانه ادبی و فرهنگی بود که هرکس بنا به ذوق و روحیه اش ،جمعی و گوشه ای خاص داشت. وقتی امروز به همان دوستان نگاه میکنی ،آدمهای دیگری می بینی .شاید دلمشغولی های زندگی روزمره را اگر با مرور بر حس آزادی و سرشاری داشتن یک کتاب خوب و گفتگو با دو سه نفر دوست عزیز قیاس کنیم ، کمی از شتاب دوندگی برای تعویض گوشی موبایل و خرید مسواک برقی و پژو۲۰۶ و... کم کنیم.برنده این مسابقه سرسام آور ،ما که نسلی هستیم که شیفتگی و خلسه شعر و بحث و قهوه راحس کرده ایم ، نخواهیم بود .
این روزها که از سرکار برمی گردید ، سرتان را بچرخانید و برگهای رنگارنگ پاییز را تماشا کنید .مدت زیادی باقی نمانده ،به چشم برهم زدنی ست که باد خزانی همه را با نسیمی بر زمین خواهد ریخت./
+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 14:45  توسط واحه نشین
|
من که از درون دیوارهای مشبک ، شب را دیده ام
و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگهای ستم کوبیده ام
من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام
و من -باز آفریننده اندوه -
هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد
زیرا نه من ماندنی هستم نه تو
آنچه ماندنی است ورای من و توست./
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 14:45  توسط واحه نشین
|
مرا به دست نسیم سحر سپرده بودی تو / مرا به مرکب صبحی دگر نشانده بودی تو
ولی بدان که در این دره ها اسیرم من / ببر مرا به همان قله ها که گفته بودی تو
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 14:44  توسط واحه نشین
|
گاهی گر از ملال محبت برانمت /دوری چنان مکن که به زاری بخوانمت
چون آه من به راه کدورت مرو که اشک /پیک شفاعتی است که از پی دوانمت
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 14:44  توسط واحه نشین
|
شب و خنکای نیمه مرطوب و سکوت وسکوت و سکوت.
تیرگی و ابهام کهکشان و پرسشهای بی پاسخ .
جان که آنقدر متصاعد می شود که می ترسی متلاشی شود و محیط و محیط و بی خواهش/ محیط بر هر گونه تمنا آنقدر که لرزش حباب وارش ّهر آن به چشم برهم زدنی می تواند تمامش کند .
و گره هایی که گشوده میشود .هیچ خواستنی نمی یابی .مطلوبت مکاشفه عظمت مبهم عمق آبی بی کرانه است .
مه کنار رودخانه و سکوت و تاریکی و آب که بی صدا می گذرد و هراس از مکالمه و از توالی روزهای پر صدا و تنهایی میان همگان .رها از حجاب /هوشیار جان به ابهام این تنهایی می سپاری و دریا میان ماسه ها می آساید .و تو دلگرم تپشی در میان ظلمات این کهکشان.../
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 14:44  توسط واحه نشین
|
وسوسه نوشتن ،وسوسه بودن و سكوت كه دنج است و سرشار .
لرزش حباب و هر آن امكان متلاشي شدن ،اما، باز هم بالا و بالاتر رفتن .لهيبي كه تن را تنگ مثل قفس نموده و هر دم آرزويت شكستن ميله هايش است در پس استعينوا برب !
تسليم به دريا ، مناظره و مكاشفه با دريا و موجها و ماسه هايي كه زير پا را سست ميكند و اطمينان را مي روبد و حل ميكند تا تو باشي با همه بضاعتت در هماوردي با فراز و فرود امواج و پيشكشي ات به اعماق .
هستي به پيشگاه هستي ، از نو در سيطره امواج . آيا مقاومتي در جان هست ؟ تعليق و متلاشي شدن ؛ سبكباري و بي خواهشي ؛ فقط در اين خروش ،سبكبار و بي وزن ؛ انگار كه نيستی ولي همه هستي از آنِ توست.
وساحلي كه ديگر آرزويت نيست .كيميا را در عظمت مرگ يافته اي ،ديگر عظمتي مقهور كننده نيست.
ذره اي از موج سركش و بي قرار ،بي هراس ،بي نياز ؛
صداي تپشي كه در تاريكي نا مطمئن اعماق تو را دلگرمي است
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 14:43  توسط واحه نشین
|
وقتي از رنج ميگويي انگار اولين چيزي كه به ذهن متبادر مي شود ،ظلم است .وقتي از تنهايي مي گويي انگار پاي حسرت به ميان كشيده مي شود، اما كساني هم هستند كه معتقدند رنج لزوما ناشي از ظلم نيست ،چرا كه مظلوم چندان هم سزاوار همدردي و دلجويي نيست ،رنج چيزي است از سرريزي و فوران تنهايي بي حسرت بي ادعا .
وقتي به واحه مي نگري سعي نكن برايش دلسوزي كني ،در حصر ريگستان بودن مظلوميت نيست نوعي پايداري و صبوري است.مظلوميت نيست،رنج تنهايي است. تنهايي صيقل من است ،وقتي به شوره زار نگاه مي كنم با خود مي انديشم روزي آسمان از افق زميني خواهد شد و آنوقت از يك آرزوي دور و ناممكن به امواجي سيال و پويا مبدل مي شود . واحه عاشق است و عاشق دمادم تنفسش سبكباري و مكاشفه.«واحه يعني آبادي در ميان ريگستان» ،واحه يعني روحي بي قرار .
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 14:41  توسط واحه نشین
|