روان شناسی شناختی بحثی دارد مبنی بر اینکه که دروغ گویی نشانه پیچیدگی و سطح شناختی پیشرفته است. حالا به خودستایی بالا رشد شناختی پیچیده نزد ایرانیان است و بس را هم اضافه کنید!
به عِرق ملی تان که بر نخورد؟! /
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی!
به چه دیر ماندی، ای صبح ! که جان من برآمد
بزه کردی و نکردند موذنان ثوابی."(سعدی)
اما گرما آنقدر هستی ات را پرحرکت و سیال و پر فشار می کند که از شدت فوران هستی نه هست می شوی./
چقدر ملت ما در مقابل هر اتفاق طبیعی و غیر طبیعی، خوشایند و ناخوشایند مبهوت و آسیب پذیر است. گاز صادر می کنیم، خودروهایمان را گازسوز می کنیم، آنوقت برای مصرف زمستانمان کسری گاز داریم که حتی گرم شویم! کسی به ما یاد نداده بیاموزیم که "آموختن" مستلزم پرسش و اندیشه و پیگیری و سنجش است برای بهبود. مردمان را تا حد کبوتری که برای گرفتن دانه های غذا رفتار مورد انتظار را انجام داده و منتظر و چشم براه است، تحقیر می کنند ،همه مان گویا شرطی شده ایم!
به اخبار اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، معیشتی و گرمایشی توجه کنید. به خدا مثل موش شرطی شده ایم، برای حقوق ماهیانه، برای بنزین، برای اضافه کار، برای ترفیع شغلی، برای اقتدار ملی، برای کاندیدا شدن، برای رای دادن، برای زنده بودن. ملتی با ثروت های بی کران و اینقدر ذلیل و تحقیرشده!!برای همه چیز گدایی می کنیم.
سردم است. خیلی سرد، خیلی سردتر ازسرد./
شاید هم حساسیت بیش از حد است، نمی دانم./
"لب فرو بسته، خموش" می شوم.
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!"(قیصر امین پور)
تا نسوزانم
تا مبادا بی هوا خاموش...
پس چگونه
بی امان روشن نگه دارم
سالها این پاره آتش را
در کف دستم؟
تا بدانم همچنان هستم!"(قیصر امین پور)
"من آموختم، بسیار و بسیار و دلم به آتش مهر دوستی شما میان اینهمه جفا و فراموشی، گرم است، تا چه گونه به کار بندم این آموخته را تا چگونه عشق را فهمیده باشم."شاید این بشود یک سپاس! /
ابهت و اقتدار نرم و سرد زمستان تداعی گر استیلا است بعد از آنهمه تلاطم و قمار عاشقانه و پرکشمکش پاییزی. زمستان کرختی و ثبات است و وقار و تپشی که در بالهای پالتویت حراستش می کنی . جرعه ای چای داغ در تیزی سرما ، بس گواراست.
اما آن لطافت ناگهانی که به جانت می بارد، پالتویت را جا می گذاری و هوس می کنی سبکبار جانت را کف دستهایت بگیری ، و ساعت ها میان کوچه باغ های بهار بدوی و بدوی و روی سبزه های تازه رسته نفس تازه کنی .
دانه های برف روی صورتم می نشیند ، پالتو نپوشیده ام اما سردم نیست ،خونسرد شده ام! دلم برای داغی چای تنگ شده./
