تبليغاتX
واحه , آبادی میان ریگستان . . .

واحه , آبادی میان ریگستان . . .

"... و هنوز پرچم سرخ حسین بر فراز مزار وی در اهتزاز است: هنوز نبرد ادامه دارد. ... "/
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 3:9  توسط واحه نشین   | 

 همیشه وقت امتحان یاد تدارکات اول کار تا امتحان می افتیم، حالا این امتحان امتحان ضمن خدمت باشه ، درس شیرین آمار استنباطی باشه یا امتحان های بزرگ زندگی! اونوقت از تمام ضریب هوشی مان و راهکارهای پیچیده شناختی و فراشناختی مان مثل یک فنر فشرده استفاده می کنیم!  شک دارید که هنر نزد ایرانیان است و بس؟!!!

روان شناسی شناختی بحثی دارد مبنی بر اینکه که دروغ گویی نشانه پیچیدگی و سطح شناختی پیشرفته است. حالا به خودستایی بالا رشد شناختی پیچیده نزد ایرانیان است و بس را هم اضافه کنید!

به عِرق ملی تان که بر نخورد؟! /

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 18:5  توسط واحه نشین   | 

"سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی،

چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی!

به چه دیر ماندی، ای صبح ! که جان من برآمد

بزه کردی و نکردند موذنان ثوابی."(سعدی)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:50  توسط واحه نشین   | 

سرد است، سرد ، خیلی سرد.شاید سالهای کودکی ام آنهم به واسطه حوادث و بحران هایی که خانواده مان به تبع وقایع ایران طی می نمود اینقدر سردم شده بود. سرما آدم را مبهوت می کند، همانی که هسنی کند می شوی نیست می شوی و در همان لحظه نه هستی.

اما گرما آنقدر هستی ات را پرحرکت و سیال و پر فشار می کند که از شدت  فوران هستی  نه هست می شوی./

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 1:55  توسط واحه نشین   | 

 

چقدر ملت ما در مقابل هر اتفاق طبیعی و غیر طبیعی، خوشایند و ناخوشایند مبهوت و آسیب پذیر است. گاز صادر می کنیم، خودروهایمان را گازسوز می کنیم، آنوقت برای مصرف زمستانمان کسری گاز داریم که حتی گرم شویم! کسی به ما یاد نداده بیاموزیم که "آموختن" مستلزم پرسش و اندیشه و پیگیری و سنجش است برای بهبود. مردمان را تا حد کبوتری که برای گرفتن دانه های غذا رفتار مورد انتظار را انجام داده و منتظر و چشم براه است، تحقیر می کنند ،همه مان گویا شرطی شده ایم!

به اخبار اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، معیشتی و گرمایشی توجه کنید. به خدا مثل موش شرطی شده ایم، برای حقوق ماهیانه، برای بنزین، برای اضافه کار، برای ترفیع شغلی، برای اقتدار ملی، برای کاندیدا شدن، برای رای دادن، برای زنده بودن. ملتی با ثروت های بی کران و اینقدر ذلیل و تحقیرشده!!برای همه چیز گدایی می کنیم.

سردم است. خیلی سرد، خیلی سردتر ازسرد./

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 1:54  توسط واحه نشین   | 

برایت پیش آمده که یک حرف خیلی معمولی نه خصوصی و نه هیچ چیز دیگری، خیلی عادی و معمولی ات را که داری با کسی می گویی، ببینی یک میکروفون باز دارد پخش می کند! هرچند حرفت خیلی معمولی بوده و تو هم آدم خیلی معمولی هستی اما از اینکه دیگران بدون خواست تو حرفت را شنیده اند، از خودت لجت می گیرد.

شاید هم حساسیت بیش از حد است، نمی دانم./

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 11:39  توسط واحه نشین   | 

واقعا اگر آدم  زیاد نگوید و کمتر اظهار وجود کند نمی میرد که! هر وقت بیش از حد ژست ادیبانه به خود می گیرم، خدا ادبم می کند.

"لب فرو بسته، خموش" می شوم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 20:10  توسط واحه نشین   | 

" قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!"(قیصر امین پور)

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 16:35  توسط واحه نشین   | 

وسط بیداری و هشیاری، وقتی همه چیز معمولی است، وقتی چرخ فلک دارد می چرخد و تو پذیرفته ای که اوست که می چرخد و می چرخاند، یکهو حرکت بی خیال و رهای یک گنجشک سر به هوا همه آن خوابزدگی بیداری ات را به هم می زند. هوس می کنی چرخ بچرخد و تو نچرخی، درنگ کنی و بپری! همین./

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 17:31  توسط واحه نشین   | 

"تا نسوزم

تا نسوزانم

تا مبادا بی هوا خاموش...

پس چگونه

بی امان روشن نگه دارم

سالها این پاره آتش را

در کف دستم؟

تا بدانم همچنان هستم!"(قیصر امین پور)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 18:1  توسط واحه نشین   | 

عشق را مگر می توان سپاس گفت ؟ جان است که سیال و بی دریغ در ظلمات تنهایی ، در این تعلیق بی طعم ناامن بر روحم گذر کرده. مهر را مهر شایسته است و من چه دستهای خالی و تهی دارم و چشم هایی که هنوز مسحور لطفی عزیز است . انگار این چارپاره خط پر غلط چیزی داشته! می دانم که نه ، اما دستاوردی سترگ به همراه آورده و آن مهر است که در پناه بالهای جانم ستایشش کنم. و شاید به تعبیر استاد آموزش شناسم "آموختن" است که آموختن مهر است برآمده از دل و اندیشه دلخواسته و انجام است تا نمود مهر و اندیشه باشد: یعنی من آموختم، یعنی تحول یافتم .

"من آموختم، بسیار و بسیار و دلم به آتش مهر دوستی شما میان اینهمه جفا و فراموشی، گرم است، تا چه گونه به کار بندم این آموخته را تا چگونه عشق را فهمیده باشم."شاید این بشود یک سپاس! /

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:54  توسط واحه نشین   | 

باد بی امانی که در میان شاخه های درختان می پیچد، می توفد و میگذرد و بارانی که گاه و بیگاه هست و نیست . شب پاییزی تداعی گر هجوم عشق است، هجوم تردید ، هجومی به داشته هایت و هستی ات تا دوباره بیافرینی هستی ات را ، بی امان ، ناگاه ، مصمم و مسلط و اگر دوام بیاوری تحول یافته ای آنچنان که تو را مجال و امکان بازگشت به گامگاه پیشین نیست. نمی توانی هرگز بی عشقی را غرق شوی. مثل تحول و رشد زبان که کودکی که زبان می آموزد و بفهمد و بگوید نمی تواند نفهمد!

ابهت و اقتدار نرم و سرد زمستان تداعی گر استیلا است بعد از آنهمه تلاطم و قمار عاشقانه و پرکشمکش پاییزی. زمستان کرختی و ثبات است و وقار و تپشی که در بالهای پالتویت حراستش می کنی . جرعه ای چای داغ در تیزی سرما ، بس گواراست.

 اما آن لطافت ناگهانی که به جانت می بارد، پالتویت را جا می گذاری و هوس می کنی سبکبار  جانت را کف دستهایت بگیری ،  و ساعت ها میان کوچه باغ های بهار بدوی و بدوی و روی سبزه های تازه رسته نفس تازه کنی .

دانه های برف روی صورتم می نشیند ، پالتو نپوشیده ام اما سردم نیست ،خونسرد شده ام!  دلم برای داغی چای تنگ شده./  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:39  توسط واحه نشین   |