تبليغاتX
واحه , آبادی میان ریگستان . . .

واحه , آبادی میان ریگستان . . .

ببخشید که بر خلاف میل باطنی ام مجبورم توصیه و اصرار به مخاطبان ارایه کنم. روزهای خوبی نیست: گرانی، فضای پر تنش و مغشوش سیاسی و اجتماعی، نبرد نفس گیر درون طیف ها و ائتلاف ها، بروز شدید اختلاف بین جناح ها و ... .

اما یادمان باشد بعضی روزها بعضی تاریخ ها بعضی انتخاب ها برای نسل هایی سرنوشت ساز شده اند. یادمان باشد سقوط ها و فرودهای تاریخی ایران در غفلت و رخوت و بی تفاوتی مردم رقم خورده اند. یادمان باشد این روز، روز مهمی است: رویارویی عظیمی است: یک طیف مسلط بر قدرت دارد همه چیز را قبضه می کند و تفکرش آبادگر ایران نیست، برایش آبادی عراق و ... مهم تر از گرسنگی و دشواری زندگی ایرانیان است. یادمان باشد درآمد نفتی ایران این روزها عجیب و غریب است و نماینده ای در مجلس نداریم که بپرسد با ثروت  ، با عزت، با حیثیت، با حقوق این ملت چه کرده اید.

دوستان! بخاطر ایران به خاطر ایرانی نگذارید این نهاد مردمی یه مزدور قدرت بدل شود. رای بدهید به آنهایی که حداقلی از ویژگی ها را دارند.

داوطلبان انتخابات نبرد سختی با هیات های اجرایی و نظارت را طی کرده اند و برای یاری همه مان در معرض انتخاب قرار گرفته اند: رای بدهیم، حالا وقت از پا نشستن نیست، حالا زمان خوبی برای غرزدن نیست: رای بدهیم .

همراه شو عزیز کاین درد مشترک هرگز جداجدا درمان نمی شود./

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:10  توسط واحه نشین   | 

خسته ام، انگار ۶ روز است دارم در اوهام می دوم میان دریایی از سراب! حالم خوب نیست چون رنجی که از دوستان و هم طیف هایم می برم از جفایی که طیف رقیب روا می دارد به مراتب ثقیل تر است! حالم خوب نیست چون سرخورده و سرگردان شده ام!

حالم خوب است چون همه اتفاقات پیشگفت، روشنابخش آینده است و من هنوز هستم چون می اندیشم!/

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 18:33  توسط واحه نشین   | 

روزهای خوب بی تفاوتیه، کاندیدای انتخاباتی نداریم، درگیر پیگیری قضایی یک تخلف سنگین انتخاباتی هستیم، واکنش گرم دوستانمان در ائتلاف متبوعمان متحیرمان کرده، پول مان تمام شده و از واریز کارانه و حق الزحمه اسفندماه خبری نیست، مرخصی بدون حقوقمان از دولت رو به اتمام است، خانه تکانی مان نصفه و نیمه مانده، دست راستمون از شدت درد تقریبا چلاق شده ، اما درسمان را خوب خوانده ایم: راستی چشممان هم دوباره دارد کور می شود!!!

شما چیزی دستگیرتان شد؟!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 22:50  توسط واحه نشین   | 

امروز لحظاتی آنقدر عصبانی شدم که نزدیک بود تندترین و صریحترین واقعیت ها را در حضور جمع به یک همکار یادآوری کنم ولی به هر شکل با سکوت گذشتم.

بعضی آدم ها خواسته یا ناخواسته چنان آزاردهنده و تلخ اند که ... .

شاید  این هم نوعی بازخورد تنهایی شان است و نیاز به جلب توجه دیگران!

خسته ام./

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 16:37  توسط واحه نشین   | 

هوای لغزان اسفند ماه روی گونه هایم مرا با خود برد و برد و برد.

راه رفتم و گاهی به آدم ها نگاه کردم، به چشم هایشان ، به لبخندهایشان و به شتابشان!

کلاس نرفتم، مطالب آماده شده برای ارائه را گذاشتم لبه نرده ها و پرسه زدم.

امروز هیچ کاری نکردم اما احساس خوبی دارم.

احتمالا شغل قبلی ام را از دست می دهم اما غمگین نیستم.

هیچ کاری نکردم و حال خوبی دارم. مثل یک سنجاقک عاطل و باطل کنار برکه!/

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:7  توسط واحه نشین   | 

"غم زمانه خورم یا فراق یار کشم ؟

به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟

نه قوتی که توانم کناره جستن از او

نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم.... (سعدی)/

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 18:57  توسط واحه نشین   | 

"ای ساربان! آهسته رو، کآرام جانم می رود،

و آن دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود.

.

.

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون،

پنهان نمی ماند، که خون بر آستانم می رود.

محمل بدار ای ساربان! تندی مکن با کاروان!

کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود.

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان،

دیگر مپرس از من نشان! کز دل نشانم می رود.

.

.

با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او،

در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود.

باز آی و بر چشمم نشین، ای دلستان نازنین!

کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود.

شب تا سحر، می نغنوم، اندرز کس می نشنوم،

وین ره نه قاصد می روم، کز کف عنانم می رود.

.

.

.

.

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن،

من خود، به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود.

... ."/(سعدی)

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 23:32  توسط واحه نشین   | 

حسن روحانی در اجلاس جاری درباره مسایل استراتژیک گفته برای توسعه باید هر فرد از هفتاد میلیون نفر خود را سهیم و شریک توسعه بداند و البته انتقادات جالبی طرح کرده که سایت روزنامه اعتماد مفصل آورده.

نکته ای که به ذهن من رسید : هم هر فرد باید خود بخواهد که بالنده شود و پیرامون خود را پرورش دهد و بعبارتی در توسعه سهیم شود و هم پیرامونش اعم از حاکمیت، جامعه و ... فضای بالندگی و امید به رشد و تحول را برای او موجود بدارند.

کنفسیوس به وجه فردی این قضیه جالب اشاره کرده:" من به کسی که آرزویی برای آموختن ندارد تعلیم نخواهم داد.همچنین هیچ مطلبی را برای کسی که خود در جستجوی درک آن نیست، توضیح نخواهم داد." این گفته یکی از پایه های دیدگاه سازایی گری در فلسفه آموزش و پرورش امروز است.

خدا هم عشق را به کسی که سلامت و تحول خواهی روحش را ارج ننهدعطا نکرده است.مگرنه؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:15  توسط واحه نشین   | 

"چون پاره سنگی عاشقم به گنجشکی هراسان و هر بار نومید برمی گردم به خاک برمی گردم به خویش
جدا شده ای از نخ نگاهم
چون بادکنک ماه از تو دورم دوره دوره دور "(از وبلاگ "یک گناهکار" )
+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 15:8  توسط واحه نشین   | 

این روزها برحسب اتفاق برنامه کودک و نوجوان سیما را مکرر شنیده و دیده ام. احساس خطر کردم برای نسلی که متولیان سعی دارند تربیت کنند. آنقدر حرف شنوی و اطاعت و بچه خوب بچه بد و درس خواندن و آفرین خواستن و گرفتن بود که حالم بهم خورد! طبیعت را برای نسل های آینده منهدم کرده ایم، توانمندی ها و رشد عادی شان را هم مختل کنیم تا خیال همه راحت شود!

سنگ به شیشه زدن ها، دعواهای بچه گانه، گل بازی و خاک بازی بهترین تجربه های ماهاست، مگرنه؟ پس چرا نمی گذاریم بچه هایمان زندگی را خودشان زندگی کنند!؟

نسل آینده بحران های عجیب و غریب به ارث رسیده از اجدادشان را باید حل کنند، این بچه های خوب که نتوانند دماغشان را بالا بکشند و همیشه مامانشان صورتشان را تمیز می کند، بدرد آن روزها می خورند!؟

دنیا مسیری دیگر را طی می کند و ما تازه موازی ۲۰۰ سال قبل تقلا می کنیم: بنیاد فلسفی زیربنای آموزش و پرورش رسمی و غیر رسمی ایران، رفتارگری است: مثل موشها و کبوترها اگر اهرم را فشار بدهد دانه ای جایزه می گیرد!!!/

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 21:4  توسط واحه نشین   | 

شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد

تو بیا، کز اول شب، در صبح باز باشد

.

.

.

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن پوشم،

به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟

تو، صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد. .../(سعدی)

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 19:12  توسط واحه نشین   |