تبليغاتX
واحه , آبادی میان ریگستان . . .

واحه , آبادی میان ریگستان . . .

"صوفی بیا که جامه سالوس بر کشیم

وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم"(حافظ)

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 22:51  توسط واحه نشین   | 

روزهاست دلم برای نگاه کردن به برگهای یک گیاه گوشه خانه پرپر می زند. انگار نیرویی درونم نیروی زندگی را از گیاه می طلبد. هر روز با خودم گفتم حق بیمه و قسط بانک و ... مهم ترند، با گل و گلدان که نمی شود روز را به شب رساند! امروز طاقت نیاوردم ایوانک آپارتمان را غرق گل کردم، شمعدانی های قرمز قرمز! لادن های نارنجی ! هرچه نگاه می کنم انگار موجی در جانم فرو می ریزد و می دود!

امشب از ایوانک اتاق خودم میان بوی خوش اطلسی های پارسی می خواهم بروم تا آسمان!

قدمتان به چشم اگر بیایید!/

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:50  توسط واحه نشین   | 

"جمعه ی ساکت

جمعه ی متروک

جمعه ی چون کوچه های کهنه، غم انگیز

جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار

جمعه ی خمیازه های موذی کشدار

جمعه ی بی انتظار

جمعه ی تسلیم

خانه ی خالی

خانه ی دلگیر

خانه ی در بسته بر هجوم جوانی

خانه ی تنهایی و تفال و تردید

خانه ی پرده، کتاب، گنجه، تصاویر

آه، چه آرام و پرغرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه، چه آرام و پرغرور گذر داشت ... ./"(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:41  توسط واحه نشین   | 

از کلاس برمی گشتم: غرق در حساب و کتاب بدهی ها و شرایط شغلی و درس های نخوانده و نوشته های ننوشته و ... و خلاصه احساس دانای کل بودن! در حال حرکت در ترافیک سنگین اتوبان صدر میان ساختمانهای مرتفع کج و کوله دودزده آمدم دستم را روی فرمان خودرو جابجا کنم دیدم پروانه کوچک نارنجی رنگی لبه پنجره نشسته ...... لحظه ای بود و دلم با بالهای سبکبارش بی پروا پرید!
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 18:10  توسط واحه نشین   | 

"شب بود و نسیم بود و باغ و مهتاب

من بودم و جویبار و بیداری آب

وین جمله مرا به خامشی می گفتند

کاین لحظه ناب زندگی را دریاب."(شفیعی کدکنی)

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:28  توسط واحه نشین   | 

و درختانی سبز ، روزهای بلند ، لحظه های خنک فروردین
روزگاران امروز غرق در عطر بهار است انگار./
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 16:23  توسط واحه نشین   | 

کشاکش تندبادهای زمستان با شاخه های خشک درختان، لغزش و غلیان آب بر شانه های زمین، پرسه های ابرهای ولگرد در آسمان ... خواستم دوستی را با همایندی یا هماوردی طبیعت پیرامون توصیف کنم اما پیشاهنگ اشتباهی بود.

دوستی تعاملی انسانی است، تعامل است :کنش و واکنشی همه جانبه است بدون توجه به وزن هر طرف و بدون در نظر گرفتن ارزش یا کیفیت دستاورد،عملی دربرابر عملی : مهر یکسویه و لطف بی اجابت معنا ندارد. انسانی است از آن رو که کنشی است سه سویه:شناختی، عاطفی و رفتاری: مهری در قلب بدون اندیشه ورزی و سنجش و فارغ از رفتار نمی تواند باشد، اندیشه یا تخیلی بی مسوولیت نیست. تعاملی انسانی است چون کنش ورزی همه جانبه ای است با کمبودها و بیشبودها ، با از کف رفته ها و دستاوردها با تحسین ها و تاسف ها، با رنج ها و لذت ها ، با مهر ها و قهر ها با همه خواهی و تمامیت خواهی.

دوستی مهر بی منزلت نیست، ایثار مطلق هم نیست کنش ورزی است، بده بستان است هرچند آنچه تبادل می شود متفاوت یا متقارن باشد، دوستی مهر و محبت و لبخند و بوس و کنار و فدایت شوم و ارادت بسیار و چاکری نیست. دوستی کنشی است از نوع پژوهش. در این پژوهش بی مانند انسانی اجتماعی(دوستی) پرسش آغازینی نهفته است : مرا بشناس مرا ببین مرا بنما مرا بخوان  مرا بازآفرین. و این پرسش با لبخندی با معارفه ای با نظری درباره هوا با نگاهی حاکی از هم اندیشی با مرافعه ای که هماوردی هم توان می طلبد  با لحظه ای است که پیشکش می شود و مساله پژوهش بیان می گردد: من هستم و تو هستی . فرضیه ها بر اساس پرسش آغازینت شکل می گیرند هر چه در آن مطالبه نخستین بود اکنون مبنای پنداره ای است که می سازی اش: تو هستی و او هست تو می اندیشی و او می اندیشد تو می روی و او می ماند او می رود تا تو بمانی او نردبان توست تو فانوسی و او رهرو او فانوس است و تو رهرو ... . حال روزگار است و زندگی و سرگذشت که فرضیه ها را می آزماید و تو چقدر مهارت داشته باشی و شناخت که آزمون روا و پایایی برای این پژوهش بکار بندی و تا چه پرسش آغازینی داشته باشی که نتیجه ای برایش از سنجش بدست آوری: او هست و تو هستی او می رود و تو می مانی او می داند و تو می دانی او می رقصد و تو می رقصی او می برد و تو می خواهی او می سازد و تو ویران گری ... او هست و تو هستی .فرضیه ات را روا یا ناروا آزموده ای تا چه دستاوردی حاصل سازی از این دانش نو  و چیستی این دستاورد به پرسش آغازینت، به خواهش نخستینت، به کشش لحظه های اول راه بستگی دارد. چگونگی و سودمندی این پژوهش به تو بستگی دارد و او، به تعریفت از این تعامل انسانی، به خواسته نخستینت. دوستی در هیچ چیز به طبیعت نمی ماند مگر پویایی و گونه بگون شدنش.

دوستی حاصل پادآمیزی اندیشه و مهر و کنش است برای آینده و آیندگان برای حس طعم اکنون برای هستی ات. دوستی مهر است و جفا، زشت است و زیبا اوج است و فرود کشاکشی است برای پرسش آغازین، پاره های خداست بر جان انسان: مرا بشناس مرا ببین مرا بخواه مرا باز آفرین: بخوان مرا تا اجابت کنم تو را: تو هستی و من هستم : مرا بشناس، مرا بشناس، مرا بشناس، مرا بشناس ... ./

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 15:26  توسط واحه نشین   | 

۵ روز است با خودم قرار گذاشته ام فرصت مناسبی فراهم کنم و نوشته ای را که قول داده ام بنویسم: فرصت مناسب!

بیش از ۲۰ روز است به دنبال فرصت مناسبی هستم که چند عنوان کتاب را بخوانم، یک نقد کتاب بنویسم، ۲ مقاله درسی و پاسخ سوالات یکی از دروس اصلی : تا این لحظه یک برگ کتاب نخوانده ام، یک صفحه مطلب ننوشته ام و ... !!

مثل معمول سعی کرده ام تا حد امکان خودم را محاکمه کنم بابت سستی اما بخش مهربان تر شخصیتم از "من" دفاع کرد: به خاطر دیگران به خاطر بزرگترها و کوچکترها بازار رفته ام، دید و بازدید رفته ام، دعوا کرده ام و فریاد زده ام و از زندگی سیر شده ام، گوش سپرده ام و گریسته ام !

هوای بهار حال غریبی برایم دارد هر سال انگار بر می گردم به همان سالها!

ساعت ها می خوابم که فراموش کنم چه بر سرم رفته است.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 13:6  توسط واحه نشین   | 

" آمدبهارخرم و آمد بهار جان"

نوروزتان فرخنده و بهاران خجسته باد./

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 19:27  توسط واحه نشین   |