وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم"(حافظ)
امشب از ایوانک اتاق خودم میان بوی خوش اطلسی های پارسی می خواهم بروم تا آسمان!
قدمتان به چشم اگر بیایید!/
جمعه ی متروک
جمعه ی چون کوچه های کهنه، غم انگیز
جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار
جمعه ی خمیازه های موذی کشدار
جمعه ی بی انتظار
جمعه ی تسلیم
خانه ی خالی
خانه ی دلگیر
خانه ی در بسته بر هجوم جوانی
خانه ی تنهایی و تفال و تردید
خانه ی پرده، کتاب، گنجه، تصاویر
آه، چه آرام و پرغرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه، چه آرام و پرغرور گذر داشت ... ./"(فروغ فرخزاد)
من بودم و جویبار و بیداری آب
وین جمله مرا به خامشی می گفتند
کاین لحظه ناب زندگی را دریاب."(شفیعی کدکنی)
روزگاران امروز غرق در عطر بهار است انگار./
دوستی تعاملی انسانی است، تعامل است :کنش و واکنشی همه جانبه است بدون توجه به وزن هر طرف و بدون در نظر گرفتن ارزش یا کیفیت دستاورد،عملی دربرابر عملی : مهر یکسویه و لطف بی اجابت معنا ندارد. انسانی است از آن رو که کنشی است سه سویه:شناختی، عاطفی و رفتاری: مهری در قلب بدون اندیشه ورزی و سنجش و فارغ از رفتار نمی تواند باشد، اندیشه یا تخیلی بی مسوولیت نیست. تعاملی انسانی است چون کنش ورزی همه جانبه ای است با کمبودها و بیشبودها ، با از کف رفته ها و دستاوردها با تحسین ها و تاسف ها، با رنج ها و لذت ها ، با مهر ها و قهر ها با همه خواهی و تمامیت خواهی.
دوستی مهر بی منزلت نیست، ایثار مطلق هم نیست کنش ورزی است، بده بستان است هرچند آنچه تبادل می شود متفاوت یا متقارن باشد، دوستی مهر و محبت و لبخند و بوس و کنار و فدایت شوم و ارادت بسیار و چاکری نیست. دوستی کنشی است از نوع پژوهش. در این پژوهش بی مانند انسانی اجتماعی(دوستی) پرسش آغازینی نهفته است : مرا بشناس مرا ببین مرا بنما مرا بخوان مرا بازآفرین. و این پرسش با لبخندی با معارفه ای با نظری درباره هوا با نگاهی حاکی از هم اندیشی با مرافعه ای که هماوردی هم توان می طلبد با لحظه ای است که پیشکش می شود و مساله پژوهش بیان می گردد: من هستم و تو هستی . فرضیه ها بر اساس پرسش آغازینت شکل می گیرند هر چه در آن مطالبه نخستین بود اکنون مبنای پنداره ای است که می سازی اش: تو هستی و او هست تو می اندیشی و او می اندیشد تو می روی و او می ماند او می رود تا تو بمانی او نردبان توست تو فانوسی و او رهرو او فانوس است و تو رهرو ... . حال روزگار است و زندگی و سرگذشت که فرضیه ها را می آزماید و تو چقدر مهارت داشته باشی و شناخت که آزمون روا و پایایی برای این پژوهش بکار بندی و تا چه پرسش آغازینی داشته باشی که نتیجه ای برایش از سنجش بدست آوری: او هست و تو هستی او می رود و تو می مانی او می داند و تو می دانی او می رقصد و تو می رقصی او می برد و تو می خواهی او می سازد و تو ویران گری ... او هست و تو هستی .فرضیه ات را روا یا ناروا آزموده ای تا چه دستاوردی حاصل سازی از این دانش نو و چیستی این دستاورد به پرسش آغازینت، به خواهش نخستینت، به کشش لحظه های اول راه بستگی دارد. چگونگی و سودمندی این پژوهش به تو بستگی دارد و او، به تعریفت از این تعامل انسانی، به خواسته نخستینت. دوستی در هیچ چیز به طبیعت نمی ماند مگر پویایی و گونه بگون شدنش.
دوستی حاصل پادآمیزی اندیشه و مهر و کنش است برای آینده و آیندگان برای حس طعم اکنون برای هستی ات. دوستی مهر است و جفا، زشت است و زیبا اوج است و فرود کشاکشی است برای پرسش آغازین، پاره های خداست بر جان انسان: مرا بشناس مرا ببین مرا بخواه مرا باز آفرین: بخوان مرا تا اجابت کنم تو را: تو هستی و من هستم : مرا بشناس، مرا بشناس، مرا بشناس، مرا بشناس ... ./
بیش از ۲۰ روز است به دنبال فرصت مناسبی هستم که چند عنوان کتاب را بخوانم، یک نقد کتاب بنویسم، ۲ مقاله درسی و پاسخ سوالات یکی از دروس اصلی : تا این لحظه یک برگ کتاب نخوانده ام، یک صفحه مطلب ننوشته ام و ... !!
مثل معمول سعی کرده ام تا حد امکان خودم را محاکمه کنم بابت سستی اما بخش مهربان تر شخصیتم از "من" دفاع کرد: به خاطر دیگران به خاطر بزرگترها و کوچکترها بازار رفته ام، دید و بازدید رفته ام، دعوا کرده ام و فریاد زده ام و از زندگی سیر شده ام، گوش سپرده ام و گریسته ام !
هوای بهار حال غریبی برایم دارد هر سال انگار بر می گردم به همان سالها!
ساعت ها می خوابم که فراموش کنم چه بر سرم رفته است.
نوروزتان فرخنده و بهاران خجسته باد./